|
|
|
|
چترها را باید بست،
زیر باران رفت،
فکر را،خاطره را زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ،زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
عشق را زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر کاشت
زندگی پی درپی،
زندگی آب تنی در حوضچه « اکنون» است.
سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 14:35 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
باب سوم: در فضیـــــــــــلت قناعت گوش تواند که همه عـمر وی
نشنود آواز دف و چنگ و نـی
دیده شکیـــــبد ز تماشای بـــاغ
بی گل و نسرین بسر آرد دمــاغ
ور نبود بالش آکنده پــر
خواب توان کرد خزف زیر سـر
ور نبود دلبــــــر هم خوابه پیش
دست توان کرد در آغوش خویــش
وین شکم بی هنر پیچ پیــچ
صبر ندارد که بسازد به هیـچ
گلستان ســـــــــــــعدی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:13 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
دوش دیـدم که مــلایک در مــیخــانه زدنـــد گـل آدم بـــســرشتند و به پــیمـانه زدنـــــد ساکنان حــــرم ســتـر و عــفـاف ملــــکـوت بــا مــــن راه نشین باده مســـتانه زدنــــــد آسمــــان بــار امانــت نتوانســت کشــــــید قــرعــه کــار بــــنــام مــن دیــوانـه زدنـــــد جــنگ هفــتـاد و دو ملت همه را عذر بـنــه چــون نــدیدند حقــیقـت ره افســانــه زدنــد شکـــر ایزد که مـــیان من و او صـلــح افــتاد صوفیان رقــــص کنان ساغر شــکرانه زدنـــد آتش آن نیست که از شعله او خندد شـمــع آتش آن اســت که در خــرمن پــروانـه زدنــد کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقـــــاب تــا سـر زلف سخن را به قلــم شــانه زدنــد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:57 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
دختری در لباس پسرانه از وقتی ۴ سالش بود تا وقتی ۱۴ سالش شد عاشق فوتبال بود. اما مادرش با عصبانیت گفت:" باورم نمی شه تو از فوتبال خوشت بیاد. تو انگار متوجه نیستی پدرت به خاطر همین فوتبال کوفتی هیچ وقت تو خونه نیست." اما زیباگفت:"من فوتبال رو دوست دارم!"و دیگه حرفی نزد و به اتاقش رفت. دو سه ساعت تواتاقش گریه کرد. زیاد اهل مد و این چیز ها نبود و دنبال این چیز ها نمی رفت. زیبا حتی سرش رو از زمین بر نمی داشت و به پسر ها نگاه نمی کرد. مثل دخترای دور و برش نبود. زیبا ناگهان تصمیم گرفت فرار کنه اما خیلی می ترسید. این داستان این را می گوید که چرا مردم به خاطر یک ورزش حاضرن همدیگر رو حتی بکشن؟ و چرا به زن ها اجازه نمی دن بیان تو ورزشگاه؟ آیا در آینده به زنها اجازه می دن که بیان تو ورزشگاه یا نه؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 16:1 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود هم عفا الله صبا کز تو پیامی می داد ورنه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود من سر گشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طره هندوی تو بود بگشا بند قبا تا بگشاید دل من که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود کز جهان میشد و در آرزوی موی تو بود این هم برای کسانی که سر قبر حافظ در ایام عید یا مواقع دیگر می روند شعرحافظ را بخوانید تا او را بهتر بشناسید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:18 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
نزدیک سال نو است و من این ایام رو به شما تبریک می گم. معمو لا بعضی ها در ایام عید به مرده ها سر می زنند. اگر نمی توانید سر قبر پروین برید، این شعر رو بخونید وبه یاد پروین هم باشید. این که خاک سیهش بالین است اختر چرخ ادب پروین است گر چه جز تلخی از ایام ندید هرچه خواهی سخنش شیرین است صاحب آن همه گفتار امروز سائل فاتحه و یاسین است دوستان به که ز وی یاد کنند دل بی دوست دلی غمگین است خاک در دیده بسی جانفر ساست سنگ برسینه بسی سنگین است بیند این بستر و عبرت گیرد هرکه را چشم حقیقت بین است هرکه باشی و زهر هر جا برسی آخرین منزل هستی این است آدمی هر چه توانگر باشد چون بدین نقطه رسد مسکین است اندر آنجا که قضا حمله کند چاره تسلیم و ادب تمکین است زادن و کشتن و پنهان کردن دهر را رسم و ره دیرین است خرم آن کی که در این محنت گاه خاطری را سبب تسکین است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:6 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
مطلب طاعت و پیمان و صلاه از من مست که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق چهار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست می بده تا دهمت از سر قضا که بروی که شدم عاش و از بوی که مست کمر کوه کمست از کمر مور اینجا نا امید ازدر رحمت مشو ای باده پرست بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست جان فدای دهنش باد که در باغ نظر چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:52 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
باران باز باران با ترانه با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان کودکی ده ساله بودم شادو خرم نرم و نازک چست و چابک با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از سر جو دور می گشتم زخانه می شنیدم از پرنده از لب باد وزنده داستانهای نهانی راز های زندگانی برق چون شمشیر بران پاره می کرد ابر هارا تندر دیوانه غران مشت می زد ابر هارا جنگل از باد گریزان چرخ ها می زد چو دریا دانه های گرد باران پهن می گشتند هرجا سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا توی این دریای جوشان جنگل وارانه پیدا بس گوارا بود باران به چه زیبا بود باران می شنیدم اندر این گوهر فشانی راز های جاودانی پند های آسمانی بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا هست زیبا هست زیبا... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:58 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
واعظان کاین جلوه درمحراب ومنبر مکنند
چون به خلوت می روند آنکار دیگر میکنندمشکلی دارم زدانشمند مجلس باز پرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند گوئیا باور نمی دارند روز داوری کاین همه قلب و دقل درکار داور میکنند یارب این نودولتان را با خر خودشان نشان کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان می دهند آبی که دلها را توانگر میکنند حسن بی پایان او چندانکه عاشق می کشد زهره دیگربه عشقاز سربر می کنند بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی کاندر آنجاطینت آدم مخمر می کنند صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت قدسیان گوئی که شعر حافظ از بر میکنند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 5:53 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز میلاد حضرت محمد بهترین انسان روی زمین است ایشان امروز جمعه ۱۷ ربیع الاول چشم به جهان گشود. امروز تولد این حضرت است. خورشید و ماه و ستاره برای این حضرت آفریده شد. اما ایشان در ۲۸ صفر بعد این همه پیامبری و بزرگواری متاسفانه رحلت کردند.
لا اله الا الله حمد رسول الله الهم صل علی محمد و آل محمد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 9:55 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||