|
|
|
|
|
واعظان کاین جلوه در مهراب و منبر میکنند چــون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند مشــکلی دارم زدانشمند مجـــلس باز پرس تـوبه فــرمایان چرا خود توبه کمتر میــکنند گـــویـیـــــا باور نمــیــدارند روز داوری کاین همه قلب و دغل درکـــار داور میکـنند یارب این نو دولتان را با خر خودشان نشان کایـن همه ناز از غـلام ترک و استر میکــنند ای گدای خانقه بر جه کــه در دیر مغــان می دهنـــد آبی که دلـــها را توانگر میکـنند حسن بی پایان او چندان که عاشق میـکشد زمره دیگر به عشـــق از غیب سر بر میکنــند بر در میخانه عشق ای ملک تسبیـــح گوی کــاندر آنجا طــــینت آدم مخــمر میــکنند صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکــــنند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:7 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
ترانه
تو که ناخوانده ای علم سمــاوات تـــو که نابرده ای ره در خـرابات تو که ســـود و زیان خود ندانـی بیــاران کی رسی هیهات هـیهات بابا طاهر عریان
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:6 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
هری پاتر
سلام به همه ی خوانندگان وبلاگ حبیب. من میدونم که هری پاتر یکی از پر فروش ترین کتاب های این دوره شده و بیشتر مردم کشور های مختلف جهان اونو میشناسن و کتاب های اونو می خرن و می خونن و علاقه ی زیادی هم به موضوع این مجموعه دارن. این مجموعه دارای هفت کتابه که من تصمیم گرفتم پنج کتاب از این مجموعه رو بخونم. حالا نمی خوام زیاد مقدمه چینی کنم و میخام بگم که چطور شد که تصمیم گرفتم این کتاب ها رو بخونم. اول اول من یکم هری پاتر رو می شناختم از اونجایی که مادرم یکبار بازیش رو برام خریده بود.بازی جذابی بود.اما من فقط دنبال سر گرم شدن بودم و زیاد هری رو نمی شناختم،فقط میدونستم که اون جادوگره.الان که بش فکر می کنم خندم میگیره.اما سه سال بعد وقتی با بابام از کنار سیدی فروشی رد میشدیم بابا گفت وایسا سیدی هارو ببینیم و من سیدی فیلم هری پاتر و جام آتش رو دیدم و فکر کردم بهتره بخرم و خریدم. اون فیلم خیلی قشنگی بود و بعد از این که ورد هایی رو دیدم که کار رو راحت میکنه و حتی از جادو میتوان برای آشپزی کردن هم استفاده کرد خیلی علاقه پیدا کردم و وقتی بازی جادوگری که شباهت به فوتبال داره رو دیدم هیجان زده شدم،از این که اونا روی جارو می شینن و به هم گل می زنن. به اون بازی کوییدچ می گن که اسم با مزه ای داره. بعد تصمیم گرفتم که همه ی فیلماشو ببینم اما گیرم نیومد. وقتی درباره ی هری پاتر با دختر عمه ام حرف زدم اون کتاب های هری پاتر رو به من داد و گفت که کتاب هاش پر طرفدار تر از فیلماشه،اتفاقا اون هم کتاب هری پاتر و جام آتش بود.نمیدونید وقتی کتابشو می خوندم چه قدر روم تاثیر گذاشت آخه من زیاد اهل کتاب نبودم. مامانم میگفت تو که اصلا کتاب نمیخوندی،خیلی عجیبه! بعد دیگه من نمیتونستم هری رو ول کنم و برای همین در کتابخانه فرهنگسرای حکیمیه ثبت نام کردم و بالاخره به آرزوم رسیدم و کتاب های دیگه ای هم از هری پاتر رو خوندم. الان من فیلم های دیگری هم از هری پاتر دیدم. حالا می خوام ازتون بپرسم که دارم کار درستی انجام میدم که کتاباشو میخونم؟ چون من عاشق کتاباش شدم. نشونش اینه که وقتی من ناراحتم کتاب هر پاتر من رو تسکین میده و مثل آرام بخش میمونه برام. حالا می خوام بدونم کار اشتباهی می کنم که با هری آروم میشم؟ آخه بابام به من میگه حبیب پاتر چون من یک مدت نشسته بودم توی اتاق و صبح،ظهر و شب کتاب میخوندم و توی پذیرایی نمی رفتم و خواهرم خونه ی عمه ام بود و خونه سوت و کور بود و بابام می گفت ای کاش دست«رولینگ»،نویسنده ی هری پاتر میشکست و این کتابو نمی نوشت.خلاصه بابام زیاد از هری خوشش نمی آد به خاطر همین قضایا. اما من می خوام از شما بپرسم که کارم اشتباس؟ آخه اگه هری پاتر نبود من کتاب خون نمیشدم که.حالا شما بگین من اشتباه میکنم که خیلی مطالعه میکنم؟شما بگین من کارم اشتباس یا نه؟من میخوام شما با نظراتتون منو راهنمایی کنید. لطفا نظراتتون رو به سایت من ارائه بدید چون برام ارزشمند اند.
منتظر نظرات شما هستم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:21 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
فاش میگویم واز گفته ی خود دلشــــادم
بنده عشقم و از هر دو جهــــــــان آزادم
طائـــــر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامـــــگه حادثه چون افتــادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیـــــر خراب آبـــــادم
سایه طوبی ودلجویی وحور و لب حوض
به هوای ســــرکوی تو برفت از یـادم
نیست برلوح دلــــم جز الف قامت دوست
چه کنـــم حرف دگـــــــر یاد نداد استادم
کوکب بخت مـــرا هیچ منجــــــم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشـــــق
هــــــــردم آید غمی ازنو به مبارکـبـــادم
میخورد خون دلــــم مردمک دیده سزاست
که چـــرا دل به جگــر گوشه مردم دادم
پاک کن چهــــــره حافظ بسر زلف زاشک
ورنه این سیل دمادم ببــــــرد بنیـــــــادم
حافظ شیرازی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:28 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
در گلستانه دشت هایی چه فراخ! کوه هایی چه بلند! درگلستانه چه بوی علفی می آمد! من در این آبادی،پی چیزی می گشتم: پی خوابی شاید، پی نوری،ریگی،لبخندی. پشت تبریزی ها غفلت پاکی ها بود،که صدایم می زد. سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:22 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
چترها را باید بست،
زیر باران رفت،
فکر را،خاطره را زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ،زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
عشق را زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر کاشت
زندگی پی درپی،
زندگی آب تنی در حوضچه « اکنون» است.
سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 14:35 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
باب سوم: در فضیـــــــــــلت قناعت گوش تواند که همه عـمر وی
نشنود آواز دف و چنگ و نـی
دیده شکیـــــبد ز تماشای بـــاغ
بی گل و نسرین بسر آرد دمــاغ
ور نبود بالش آکنده پــر
خواب توان کرد خزف زیر سـر
ور نبود دلبــــــر هم خوابه پیش
دست توان کرد در آغوش خویــش
وین شکم بی هنر پیچ پیــچ
صبر ندارد که بسازد به هیـچ
گلستان ســـــــــــــعدی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:13 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
دوش دیـدم که مــلایک در مــیخــانه زدنـــد گـل آدم بـــســرشتند و به پــیمـانه زدنـــــد ساکنان حــــرم ســتـر و عــفـاف ملــــکـوت بــا مــــن راه نشین باده مســـتانه زدنــــــد آسمــــان بــار امانــت نتوانســت کشــــــید قــرعــه کــار بــــنــام مــن دیــوانـه زدنـــــد جــنگ هفــتـاد و دو ملت همه را عذر بـنــه چــون نــدیدند حقــیقـت ره افســانــه زدنــد شکـــر ایزد که مـــیان من و او صـلــح افــتاد صوفیان رقــــص کنان ساغر شــکرانه زدنـــد آتش آن نیست که از شعله او خندد شـمــع آتش آن اســت که در خــرمن پــروانـه زدنــد کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقـــــاب تــا سـر زلف سخن را به قلــم شــانه زدنــد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:57 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شبرست و از راه دیگر آید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کوبنده پرور آید گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید از کسانی که برای سایت من نظر دادند
متشکرم. Good bye
Habibweb.blogfa.com |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 15:21 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ساعت یک ربع به هفت بیدار شدم وصبحانه خوردم ورفتم مدرسه امروز زنگ اول قرآن داشتیم زنگ تفریح خوراکیم رو خوردم دیروز به ما گفتن ورزش ندارید! ما هم می دانستیم اما بعد دیدیم که توی حیاط موندیم مثل این که ورزش داشتیم یک معلم دیگه اومد، خلاصه یار کشی کردیم و بازی رو شروع کردیم بازی بدون جرزنی پیش می رفت وقتی توپ اومد دستم بی معطلی شوت کردم اما گل نشد، ناراحت شدم اما هنوز امید داشتم دفعه ی دیگه هم بی معطلی توپ رو محکم به طرف دروازه زدم واین دفعه گل شد این قدر خوشحال شدم که داشتم بال در می آوردم بقیه یارها اومدن دورم . وبقلم کردن. نزدیک های همون موقع زنگ خورد و رفتیم یک گوشه نشستیم ودرباره ی بازی صحبت کردیم نیمه ی دوم شد وما همین طور به حریف گل می زدیم دوباره توپ اومد دستم اما هل شدم و از بالای دروازه رد شد دفعه ی دیگه گل زدم بعد زنگ خورد و همه رفتن خونه من هم با دوستم اومدم خونه. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 11:59 توسط حبیب ریاضی پور
|
|
||